Friday, March 25, 2011

برگه های بازی

سال نو شد
بی هیچ نو شدنی
تکرار هر روزه روزهایی که دوستشون ندارم
پایان سال بسیار بد و شروع سالی که بعیده خوب باشه...
سال گذشته خیلی چیزها رو عوض کرد
خیلی چیزها رو تغییر داد که کاش اقلا ده سال پیش عوض شده بودن
اگه پارسال کسی ازم می پرسید حتما از همه کارهایی که کردم راضی بودم اما ناگهان دیدم به هیچ باختم ...
حالا می خوام یه آدم تازه بشم ، با دغدغه هایی واقعی و خیلی صریح تر از قبل
منتظر هیچ کس نیستم
منتظر هیچ زمانی حتی
اگه فقط امروز زنده باشم بد باختم
باید برگه هام رو عوض کنم ....

Thursday, March 17, 2011

تلخ

تلخ
تلخ تر از همه تلخی هایی دور و بر
برای محمد و خانواده اش صبر می خوام

Tuesday, March 15, 2011

برای محمد


سلام محمد
می دونم خوب نیستی
چه سخت می گذره این روزا
چه بده که نمی تونی خودت بیایی و با قلم قشنگت بنویسی و من هر چی بنویسم حتما خوب نیست
من چی می تونم بنویسم از دل تنگ تو که تو اون حیاط قشنگ الان بهانه مهدی رو می گیره که با هم بازی کنید و آتیش به پا کنید
دعوا کنید و از درختها بالا برید و داد مامانت رو دربیارید
چی بنویسم که الان حتما پشتت بدجوری خالی شده که داداش بزرگت اونجا وصل به اون دستگاه ها صدات نمی کنه
چی بنویسم از مامان مهربونت که زمزمه های اللهم فک کل اسیرش بهم رسید و من حالا نمی دونم با چه زبونی
 باهاش همراه بشم و داد بزنم که اللهم اشف کل مریض... و چی بگم که حالا به جای اینکه تو و مهدی تو بغلش آروم 
بگیرین اون تو بغل تو می شکنه و چه سخته که ابر باشی و ادای کوه رو دربیاری محمد
آروم باش
خوب می شه
بیا باز به معجزه مومن بشیم

***
مهدی داداش محمد واعظی نویسنده این خانه سیاه است به خاطر یه حادثه 8 روزه تو بخش مراقبتهای ویژه بستری شده
براش دعا کنید
***
نمی تونم وبلاگم رو بخونم  اما می خوام بنویسمش
احتمالا می شه خوندش...

Sunday, March 13, 2011

خیس

فکر می کردم جاده بارانی  و شیشه خیس است
نفهمیده بودم تمام راه چشمهایم  می بارید
...


Monday, February 21, 2011

دلم واسه وبلاگم تنگ شده

دلم واسه وبلاگم تنگ شده 
...

Tuesday, February 8, 2011

برفا آب می شن

همه جا رو برف گرفته
سردمه
روحم سردشه 
اما با گرمای همین تن یخ زده قراره زمستون آب بشه
من ساکتم اما فریادم گوش فلک رو کر کرده
برف ها با گرمی تن من آب می شن
زمستون می ره
برف گرمه
...

***
این خونه زیادی غریبه است و من نا بلد
سه نقطه ها آخر خط وا نمی ایستن! و مجبور می شم بیارمشون خط زیری اگه راه حل دارید دریغ نفرمایید ثواب !یا صواب! داره به هر حال

Friday, February 4, 2011

بدهکار من

از اول هم قرار نبود چشمهایم یاد کسی بماند
قرار نبود کسی برای موهایم شعر بگوید و در حسرت دستهایم باشد
تنها فرستاده بودم تا بفهمم چشمهایی هست که می توانم دوستشان بدارم
و دستهایی که نداشته باشم شان
و آسمانی که ببینمش
قرار بود
چشمهایم در چشم برف
دستهایم در دست آب 
و موهایم د راغوش باد برقصد
و من 
همیشه طلبکار خدایی باشم
که اگر باشد
باقی مردم خیالشان تخت
آنقدر بدهکار من هست که طلبی از کسی نداشته باشد
!!!